خیلی دلم برا این خونه محقرم تنگ شده.. از وقتی از ایران اومدم خیلی تنبل شدم و واقعا هیچکار مفیدی انجام ندادم... کاری که میتونستم تو ۲ هفته تمومش کنم الان ۲ ماهه تومش نکردم... سوپزوایزر محترم هم که بجای اینکه هلم بده و یکم استرسیم کنه هی میگه دنت وری تو الان باید مواظب سلامتیت باشی .. من هم هی نفرینش میکنم (خدا من رو ببخشه)چون اگه بخاطر شرایط خاصم( هفت ماهه حامله) بهم یک ماه اضافه نداده بود الان با خیال راحت وبگردی میکردم( نه که الان نمیکنم)... حالا به این نتیجه رسیدم که وقتی اینجا مینوشتم یه کمکی ارگنایزتر بودم... حالا امتحان میکنم .. اینجا مینویسم من تا دوشنبه همه رو تحویل میدم
شاید تو رو دروایسی موندم و واقعا تمومش کردم... یا دعام کنید یا یه کم استرس بهم بدید پلییییییییز....
اخه مشکل اینجاست که از بس که دوست و فامیل و در و همسایه و فراش مدرسه عسلی و سبزی فروش سرکوچه مامانم نگران بودند که من بزام و این مستر تموم نشه به همه گفتم که تحویل دادم که خیالشون راحت شه... حالا راست راستی خودم باورم شده که تموم شده و رییییییییییییییلکس..... حالا ببینم نوشتن اینجا بهم استرس میده یا نه؟ دوشنبه خبرش رو میدم......
م.خ: گلامور خانوم عزیزکم مرسی که احوالم رو پرسیدی... کامنت دونی نوشته های قشنگت رو که بستی.. این همه بهم نزدیک بودیم و نشد یه قرار درست حسابی بگذاریم...من که از الان دلم برا یونی و همه ادمهای با کلاسش تنگیده... حسابی قدرش رو بدون...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:23  توسط مامانی
|


